حکایت نامه مردم شناسی
با سلام همان طور که می دانید مردم شناسی رشته ای با حد وحدود بسته ی نیست مردم شناسی رشته ای بی حد و مرز است به نظر گروهی از اساتید این رشته یک مردم شناس باید به همه جا سر بزند و باید از همه چیز مطلع باشد . این امر را می توان از واحدها تحصیلی و عنوان دروس این رشته فهمید .در این رشته دروسی مانند . ریاضی . اقتصاد . سیاست . معماری. باستان شناسی . نمادها و نشانه ها . تاریخ . ادبیات و... وجود دارد که این دروس نشان از این دارد که مردم شناسی رشته بزرگ و بی حد و مرز است یک مردم شناس باید بتواند ابتدا بشناسد و سپس تغییر دهد بگذریم اینها را گفتم که بگویم که قصه ها و حکایات تمثیلی و طنز آمیز که عموما سر شار از نکات اخلاقی و پند آموز است در متون کهن فارسی فراوان یافت می شود اما از آنجا که نوجونان و دانشجویان گرامی ما آشنایی دقیقی با این کتابها ندارند و در دسترسشان هم نیست ٬ واز طرفی حجم این گونه کتابها زیاد است و در حوصله خواندن شان نمی گنجد ٬ و نهایتها به دلیل نا آشنایی با ادبیات کهن ٬ فهم آن کمی سخت به نظر شان می آید ٬ عموما از لذت درک معانی این قصه ها و حکایت ها محرومند.
با توجه به این مهم ٬ پرسه ای در متون کهن و هم در ادبیات معاصر زدم و از میان کتابهای متعددی که در دسترس است ٬ تعدادی را چه به نظم و چه به نثر بر گزیدم و از لا به لای آنها مواردی را که هم برای جاذب و قابل فهم باشد وهم تذکر و نتیجه ای در بر داشته باشد . انتخاب کردم . و تصمیم گرفتم از این به بعد هر هفته یک حکایت برایتان نقل کنم آن هم به چند دلیل :
۱ - آشنای با مفاخر ادبیات ایران
۲ - پند آموزی
۳- احیا هویت ایرانی و ملی
به نظر من دراین قرن و عصر حاضر باید همه ما ایرانیان تلاش کنم تا هویت ایرانی را به جهان بشناسیم من هم به عنوان یک مردم شناس ایرانی تصمیم به این امر دارم که هویت و فرهنگ اصیل ایرانی را به تمام جهان وبه خصوص ایرانیان عزیز معرفی کنم . تا شاید بتوانیم ما ایرانیان عصر کنونی حرکتی را برای احیا گذشته و هویت از دست رفته انجام دهیم.
با تشکر
----------------------------------------------
-------------------------------------
-----------------------
حکایت اول : آتش از کجا در خانه ام افتاد ؟
ظالمی ٬ هیزم فقیران را به قیمت بسیار ارزان می خرید و آن را به قیمت بسیار گران به ثروتمندان می فروخت .
روزی ٬ پیر مرد دانایی او را نصیحت کرد و گفت : (( به مردم ظلم مکن که نفرین آنها تو را نابود خواهد کرد ...))
ظالم از نصیحت پیرمرد دانا رنجید و توجهی نکرد و به ظلم خود ادامه داد . تا اینکه یک شب ٬ آتش در انبار هیزمش افتاد و سایر دارائیش نیز سوخت . اتفاقا هنگام اتش وزی ٬ همان پیرمرد دانا از آنجا می گذشت و ظالم را دید که به دوستان خود گفت : (( نمی دانم این آتش از کجا در خانه من افتاد ؟)) پیرمرد دانا گفت (( از دل فقیران و آه درویشان !! ))
حکایت بالا از گلستان سعدی بود تا حکایت بعد خدانگهدار