حکایت نامه مردم شناسی
حکایت چهارم آزادی تو، بابندگی من
یکی از خواجگان بدره ای زر به غلامی داد که نزدیک فلان کس بر .اگر از تو قبول کند تو از مال من آزادی .
به نزدیک او آورد قبول نکرد .
گفت << قبول کن که دراین قبول کردن آزادی من است >>
گفت : آزادی تو ست و بندگی من . خود را هرگز بنده نکنم به سبب آنکه تو آزاد شوی !
حکایت بالا از : روضه خلد - مجد خوافی
حکایت پنجم ارباب و نوکر
اربابی نو کری تنبل داشت
روزی به او دستور داد برو انگور و انجیر بخیر وبیار
نوکر ، سهل انگاری کرد . رفت ویکی از این دو راخرید و آورد .
ارباب نوکر را سر زنش کرد و گفت : << ازاین پس هر وقت از تو کاری خواستم ، بجای یک کار باید دو کار انجام دهی.
گفت چشم
روزی ارباب بیمار شد و به نوکرش دستور داد که برود طبیب بیاورد
نوکر رفت وطبیب را بایک مرد دیگر حاضر کرد .
ارباب گفت : << این مرد دیگر کیست >> ؟!
نوکر گفت << این قبر کن است ، تو به من گفتی هر وقت یک کار از من خواستی دو کار انجام دهم ، اینک فرمان تو را انجام دادم ، یک طبیب آوردم با یک قبر کن ! اگر طبیب تو را خوب کرد که چه بهتر و گرنه قبر کن حاظر است و دیگر نیاز ی به رفتن دوباره برای قبر کن نیست !!
حکایت بالا از : لطائف الطوائف - فخر الدین علی صفی
عاشورا
عاشورا
عاشورا
عاشورا